روزي خواهم رفت...

۱۳۸۸ بهمن ۹, جمعه

ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن , پسري را از خواب بيدار كرد. پشت خط مادرش بود .
پسر با پرخاش و عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟
مادر گفت:25 سال قبل در همين موقع شب تو مرا از خواب بيدار كردي
 فقط خواستم بگويم تولدت مبارك.
پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد .
 صبح سراغ مادرش رفت .
 وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت
 ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود ...

 لا لا لا بخواب دنيا خسيسه
واسه کم آدمي خوب مينويسه
 يکي لبهاش تو خوابم غرق خندست
يکي پلکاش تو خوابم خيسه خيسه  لا لا لا لا

4 دیدگاه

نظر خود را ارسال کنید

  1. آنا
    ۹ بهمن ۱۳۸۸ ساعت ۲۲:۳۴

    اگه بخواين ميتونين لينك كنين اين پستتون هم خيلي جالبه

  2. roya
    ۹ بهمن ۱۳۸۸ ساعت ۲۳:۱۷

    چرا که نه خیلی وبلاگ باحالی دارید من لینکتون کردم با اجازه

  3. احمد
    ۱۰ بهمن ۱۳۸۸ ساعت ۱۳:۳۱

    سلام!خوبی!؟
    از من خواستی یه سری به وبلاگت بزنم!
    وبلاگ قشنگی داری مطالبش هم عالین!فقط باید یکم مرتبش کنی!
    از این که گفتم مرتبش کنی ناراحت نشی،خواستم فقط بهت کمک کرده باشم!

    soor_0611@yahoo

    موفق باشی!

  4. احمد
    ۱۰ بهمن ۱۳۸۸ ساعت ۱۴:۲۲

    بازم سلام!
    مطالبت خیلی طولانین بهتر از ادامه ی مطلب بیشتر استفاده کنی!
    در ضمن اولین بار که اومده بودم بایگانی وبلاگ سمت چب و در انتهای وبلاگ بود!که الان درست شده فکر کنم اشکال از مرورگر من بود!
    در کل عالیه!
    من بیشتر وقتا آنلاینم!میتونیم چت کنیم!
    soor_0611@yahoo.com
    اسم لینکم باشه!"soor زیبا زنگی کنیم"
    در ضمن چه اسمی واسه لینیکت میخوای؟

Post a comment