داستان طناب
۱۳۸۸ اسفند ۲۴, دوشنبه
سلااااااااااااااااام دوستاي گلم...
امروز داشتم تو اينترنت چرخ ميزدم كه يهو يه داستان خيلي جالبو پيدا كردم.
راستش حيفم اومد براتون نزارمش چون خيلي داستان قشنگيه و مطمئنم كه تا سالها توي ذهنتون باقي ميمونه...
خوب اميدوارم كه ازش خوشتون بياد
پس فعلا تا بعد باي
نظرم يادتون نره!
داستان را در دلتان با صدای بلند و با توجه بخوانید.
داستان درباره یك كوهنورد است كه می خواست از بلندترین كوه ها بالا برود او پس از سال ها آماده سازی، ماجراجویی خود را آغاز كرد ولی از آنجا كه افتخار این كار را فقط برای خود می خواست، تصمیم گرفت تنها از كوه بالا برود.
او سفرش را زمانی آغاز كرد كه هوا رفته رفته رو به تاریكی میرفت ولی قهرمان ما به جای آنكه چادر بزند و شب را زیر چادر به شب برساند، به صعودش ادامه داد تا این كه هوا كاملاٌ تاریك شد.
به جز تاریكی هیچ چیز دیده نمیشد سیاهی شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمیتوانست چیزی ببیند حتی ماه وستاره ها پشت انبوهی از ابر پنهان شده بودند .پ كوهنورد همانطور كه داشت بالا میرفت، در حالی كه چیزی به فتح قله نمانده بود، ناگهان پایش لیز خورد و با سرعت هر چه تمامتر سقوط كرد..
سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامی خاطرات خوب و بد زندگیاش را به یاد میآورد. داشت فكر میكرد چقدر به مرگ نزدیك شده است كه ناگهان احساس كرد طناب به دور كمرش حلقه خورده و وسط زمین و هوا مانده است.
حلقه شدن طناب به دور بدنش مانع از سقوط كاملش شده بود. در آن لحظات سنگین سكوت، چارهای نداشت جز اینكه فریاد بزند:
“خدایا كمكم كن”. ناگهان صدایی از دل آسمان پاسخ داد از من چه میخواهی ؟ - نجاتم بده.
- واقعاٌ فكر میكنی میتوانم نجاتت دهم.
- البته تو تنها كسی هستی كه میتوانی مرا نجات دهی.
- پس آن طناب دور كمرت را ببر
برای یك لحظه سكوت عمیقی همه جا را فرا گرفت و مرد تصمیم گرفت با تمام توان به طناب بچسبد و آن را رها نكند.
روز بعد، گروه نجات آمدند و جسد منجمد شده یك كوهنورد را پیدا كردند كه طنابی به دور كمرش حلقه شده بود در حالیكه تنها یك متر با زمین فاصله داشت!!
و شما؟ شما تا چه حد به طناب زندگی خود چسبیده اید؟ آیا تا به حال شده كه طناب را رها كرده باشید؟
هیچگاه به پیامهایی كه از جانب خدا برایتان فرستاده میشود شك نكنید.
هیچگاه نگویید كه خداوند فراموشتان كرده یا رهایتان كرده است.
هیچگاه تصور نكنید كه او از شما مراقبت نمیكند و به یاد داشته باشید
۲۶ اسفند ۱۳۸۸ ساعت ۱۹:۲۱
سلام عزیزم
خوبی؟؟
چه کارا می کنی؟؟
داستان جالبی بود!!
راستی عیدت مبارک پیشاپیش!!
بازم سر بزن
بوس
۲۶ اسفند ۱۳۸۸ ساعت ۲۱:۴۷
سلام عزیز
من این داستانو قبلا خونده بودم ولی بازم از اول تا آخر خوندمش آخه خیلی جالب بود.
عیدت پیشاپیش مبارک
۶ فروردین ۱۳۸۹ ساعت ۵:۳۱
ٍسال نو مبارک
صد سال به از این سالها
۱۴ فروردین ۱۳۸۹ ساعت ۱۴:۰۸
سلام بچه مثبت خوبممممممممممممممممممممممممممممم
خوبی؟؟؟خیلی داستان خوشگل و نازی بود!!!
بی معرفت شدی به من سر نمی زنی زود تند سریع بیا پیشم تا باهات قهر نکردم بدووووووووووو
راستی سال نوت مبارک خانومی ایشالله سال خوب و شاد و پر از سلامتی و موفقیت داشته باشی!!!
بدو بدو!!!بدو بیا پیشم که آپم!!
۲۶ فروردین ۱۳۸۹ ساعت ۱۵:۵۷
سلام....خوبی؟
دیگه داری میری تو فاز منفی.......!
نه سری میزنی نه سراغی میگیری؟
داستان جالبی بود....
موفق باشی دوست من.........
۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت ۲۲:۲۷
سلام کجایی؟نیستی؟
بیا من طلسم و شکستم تو هم بیا بکشن
بشکن بشکن یاالله بشکن.
۱۹ تیر ۱۳۸۹ ساعت ۱۵:۵۶
سلام دوستم
این داستانو قبلا شنیده بودم اما بدجوری قشنگه دوباره خوندمش مرسی
۵ مهر ۱۳۸۹ ساعت ۱۰:۵۲
خیلی جالب بود
ممنون