اسمش رو چي ميشه گذاشت؟!

۱۳۸۸ بهمن ۱۰, شنبه

روزي خواهم رفت...

۱۳۸۸ بهمن ۹, جمعه

ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن , پسري را از خواب بيدار كرد. پشت خط مادرش بود .
پسر با پرخاش و عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟
مادر گفت:25 سال قبل در همين موقع شب تو مرا از خواب بيدار كردي
 فقط خواستم بگويم تولدت مبارك.
پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد .
 صبح سراغ مادرش رفت .
 وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت
 ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود ...

 لا لا لا بخواب دنيا خسيسه
واسه کم آدمي خوب مينويسه
 يکي لبهاش تو خوابم غرق خندست
يکي پلکاش تو خوابم خيسه خيسه  لا لا لا لا

سيزده تجربه از يك كارمند دولت


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org
یكی از دوستان ما روی دست آقای "برایان تریسی" رو زده و 13 تجربه ناب برای موفق شدن در سازمانهای دولتی در ایران رو كشف كرده که در این ایمیل از نظر خواهید گذراند.

لوچ...

دهقان پیر با ناله می گفت: ارباب! آخر درد من که یکی دوتا نیست، با وجود اینهمه بدبختی نمی دانم دیگر خدا چرا با من لج کرده و چشم تنها دخترم را چپ آفریده است؟! دخترم همه چیز را دوتا می بیند!
ارباب پرخاش کرد که بدبخت! چهل سال است نان مرا زهرمار می کنی! مگر کور بودی، ندیدی که چشم دختر من هم چپ است؟!
گفت چرا ارباب دیده ام.. اما.. چیزی که هست، دختر شما همه ی این خوشبختی ها را دوتا می بیند..ولی دختر من اینهمه بدبختی را...

زندگي اجبار است...

۱۳۸۸ بهمن ۷, چهارشنبه

شاید آن روز که سهراب نوشت تا شقایق هست زندگی باید کرد
خبری از دل پر درد گل یاس نداشت
و حقیقت این است
هر گلی هم باشی 
چه شقایق چه گل پیچک و یاس
                                                     زندگی اجبار است...

حكايت داماد و مادر زن!!!

زنی سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند.یکروز تصمیم گرفت میزان علاقه ای که دامادهایش به او دارند را ارزیابی کند.
یکی از دامادها را به خانه اش دعوت کرد و در حالی که در کنار استخر قدم میزدند از قصد وانمود کرد که پایش لیز خورده و خود را درون استخر انداخت. دامادش فوراً شیرجه رفت توی آب و او را نجات داد.
فردا صبح یک ماشین پژو ٢٠۶ نو جلوی پارکینگ خانه داماد بود و روی شیشه اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»
زن همین کار را با داماد دومش هم کرد و این بار هم داماد فوراً شیرجه رفت توی آب و جان زن را نجات داد.
داماد دوم هم فردای آن روز یک ماشین پژو ٢٠۶ نو هدیه گرفت که روی شیشه اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»
نوبت به داماد آخری رسید. زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت. اما داماد از جایش تکان نخورد.
او پیش خود فکر کرد وقتش رسیده که این پیرزن از دنیا برود پس چرا من خودم را به خطر بیاندازم؟ همین طور ایستاد تا مادر زنش در آب غرق شد و مرد.
فردا صبح یک ماشین بی ام ‌و آخرین مدل جلوی پارکینگ خانه داماد سوم بود که روی شیشه اش نوشته بود:«متشکرم! ازطرف پدر زنت» !!

زندگي...

۱۳۸۸ بهمن ۵, دوشنبه

زندگی چون گل سرخی است
پراز خار پر از برگ پر از عطر لطیف
یادمان باشد اگر گل چیدیم
عطر و برگ و گل و خار
همه همسایه ی دیوار به دیوار هم اند.
                                               

                                                    سهراب سپهري

ويالون زني در مترو................

۱۳۸۸ بهمن ۳, شنبه


در یک سحرگاه سرد ماه ژانویه ، مردی وارد ایستگاه متروی واشینگتن دی سی شد و شروع به نواختن ویلون کرد . این مرد در عرض ۴۵ دقیقه ،شش قطعه از بهترین قطعات باخ را نواخت . از آنجا که شلوغ ترین ساعات صبح بود ، هزاران نفر برای رفتن به سر کارهایشان به سمت مترو هجوم آورده بودند !سه دقیقه گذشته بود که مرد میانسالی متوجه نوازنده شد . از سرعت قدم‌هایش کاست و چند ثانیه‌ای توقف کرد ، بعد با

شغل پسر كشيش....

۱۳۸۸ بهمن ۱, پنجشنبه

کشیشى یک پسر نوجوان داشت و کم‌کم وقتش رسیده بود که فکرى در مورد شغل آینده‌اش بکند . پسر هم مثل تقریباً بقیه هم‌سن و سالانش واقعاً نمی‌دانست که چه چیزى از زندگى می‌خواهد و ظاهراً خیلى هم این موضوع برایش اهمیت نداشت .
یک روز که پسر به مدرسه رفته بود ، پدرش تصمیم گرفت آزمایشى براى او ترتیب دهد . به اتاق پسرش رفت و سه چیز را روى میز او قرار داد : یک کتاب مقدس، یک سکه طلا و یک بطرى مشروب .
کشیش پیش خود گفت :

مغز ما.....

۱۳۸۸ دی ۲۹, سه‌شنبه


لطفا به سوالات زیر به سرعت پاسخ دهید:

نتیجه چیست؟



2+2

نقاشي روي ليوان....












ضرب المثل هاي به روز شده!!!

۱۳۸۸ دی ۲۸, دوشنبه

اساتید و بزرگان ادبیات فارسی برای اینکه در آینده ای نه چندان دور، بعضی از ضرب المثل های اصیل ایرانی - به علت وجود بعضی از لغات و اصطلاحات - از بین نروند، تصمیم گرفتند که برخی از این ضرب المثل ها را به گونه زیر بازسازی کنند:

1. بیفستراگانوفه خالته، بخوری پاته نخوری پاته!
2. موش تو سوراخ نمی رفت ساید بای ساید به دمبش می بست!
3. آب در "آب سرد کن" و ما تشنه لبان می گردیم!
4. آب که سر بالا میره، قورباغه "هوی متال" میخونه!!!
5. پرادو سواری دولا دولا نمیشه!
6. نابرده رنج گنج میسر نمی شود --- مزد آن گرفت جان برادر که کلاه برداری کرد
7. "کافی میت" نخورده و دهن سوخته!
8. اسکانیا(scania) بیار باقالی بار کن!
9. گر صبر کنی ز قوره، لوپ لوپ سازی!
10. پاتو از پارکتت درازتر نکن!
11. هری پاتر آخرش خوشه!
12. قربون بند کیفتم، تا کارت سوخت داری رفیقتم!
13. گیرم پاپی تو بود فاضل --- از فضل پاپی تو را چه حاصل
14. اگه ندیدیم اورانیم ولی دیدیم دست مردم!
15. ادکلن آن است که خود ببوید --- نه آنکه فروشنده بگوید
16. ماکرو ویو به ماکرو ویو می گه روت سیاه!
17. بزک نمیر بهار میاد آناناس با خیار درختی میاد!
18. یا منچستریه منچستری یا رُمیه رُمی(AS Rom)
19. سرش بوی پیتزای سبزیجات میده!!!
20. آنتی بیوتیک بعد از مرگ سهراب!

يك اگر با يك برابر بود...

۱۳۸۸ دی ۲۷, یکشنبه


معلم پای تخته داد ميزد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زير پوششی از گرد پنهان بود



ولی آخر کلاسيها
لواشک بين خود تقسيم می کردند
وآن يکی در گوشه‌ای ديگر «جوانان» را ورق می زد


برای اينکه بيخود های‌و هو می کرد و با آن شور بی‌پايان
تساويهای جبری را نشان می‌داد
با خطی ناخوانا بروی تخته‌ای کز ظلمتی تاريک
غمگين بود


تساوی را چنين بنوشت : يک با يک برابر است


از ميان جمع شاگردان يکی‌برخاست


هميشه


يک نفر بايد بپاخيزد....


به آرامی سخن سر داد:


تساوی اشتباهی فاحش و محض است
نگاه بچه‌ها ناگه به يک سو خيره گشت و
معلم مات بر جا ماند


و او پرسيد : اگر يک فرد انسان ، واحد يک بود
آيا يک با يک برابر بود؟


سکوت مدهشی بود و سوالی سخت
معلم خشمگين فرياد زد آری برابر بود


و او با پوزخندی گفت:

اگر يک فرد انسان واحد يک بود
آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود و آنکه
قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پايين بود؟
اگر يک فرد انسان واحد يک بود
آنکه صورت نقره گون ، چون قرص مه می‌داشت بالا بود
وآن سيه چرده که می ناليد پايين بود؟
اگر يک فرد انسان واحد يک بود
اين تساوی زير و رو می شد
حال می‌پرسم يک اگر با يک برابر بود
نان و مال مفتخواران از کجا آماده می‌گرديد؟
يا چه‌کس ديوار چين‌ها را بنا می‌کرد؟
يک اگر با يک برابر بود
پس که پشتش زير بار فقر خم می‌گشت؟
يا که زير ضربه شلاق له می‌گشت؟
یک اگر با يک برابر بود
پس چه‌کس آزادگان را در قفس می‌کرد؟



معلم ناله‌آسا گفت:
بچه‌ها در جزوه‌های خويش بنويسيد:
یک با یک برابر نیست...
                                زنده ياد خسرو گلسرخي

آنونس فيلم به رنگ ارغوان

۱۳۸۸ دی ۲۶, شنبه


EDV.blogfa.com | دانلود آنونس فیلم " به رنگ ارغوان " (دو کیفیت)


دانلود آنونس فيلم " به رنگ ارغوان "

سرور 1 / flv / 19.8 mb   دانلود


سرور 2 / wmv / 4.6 mb /  دانلود و ديدن آنلاين



چيزي كه فقط ژاپني ها مي بينند!!!



صفحه عكس را كه باز كرديد با يك عكس ونوشته مبهم رو برو مي شويد ... ولي كمي از مونيتور دور شده ودو طرف چشمان را بكشيد تا مثل ژاپني ها بشه حالا بگيد ببينم اونجا چي نوشته؟

؟؟؟؟؟

حتما لينك زير رو ببينين خيلي جالبه!!!

آرزو...

۱۳۸۸ دی ۲۵, جمعه

یک زوج در اوایل 60 سالگی، در یک رستوران کوچیک رمانتیک سی و پنجمین سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودن.ناگهانیک پری کوچولوِ قشنگ سر میزشون ظاهر شد و گفت:چون شما زوجی اینچنین مثال زدنی هستین و درتمام این مدت به هم وفادارموندین ، هر کدومتون می تونین یک آرزو بکنین.خانم گفت: اووووووووووووووووه ! من می خوام به همراه همسر عزیزم، دور دنیا سفر کنم.پری چوب جادووییش رو تکون داد و اجی مجی لا ترجی
دو تا بلیط برای خطوط مسافربری جدید و شیک Qm2در دستش ظاهر شد. حالا نوبت آقا بود، چند لحظه فکر کرد و گفت: خب، این خیلی رمانتیکه ولی چنین موقعیتی فقط یک بار در زندگی آدم اتفاق می افته ، بنابراین، خیلی متاسفم عزیزم ولی آرزوی من اینه که همسری 30 سال جوانتر از خودم داشته باشم. خانم و پری واقعا نا امید شده بودن ولی آرزو، آرزوه دیگه !!! پری چوب جادوییش و چرخوند و.........
اجی مجی لا ترجی
و آقا 92 ساله شد!

تعبير خواب كنكوري ها!!!


1)اگر در خواب ببينيد كنكوري در كار نيست و مي توانيد صبح كه از خواب بيدار شديد ، لباس بپوشيد و روي فرش قرمز قدم زنان برويد دانشگاه تهران و در هر رشته اي كه خواستيد تحصيل كنيد و نه خبري از كميته انظباطي است و نه استاد سخت گير و غيره ...... خيلي خب ! اگر پسر هستيد ، لطفا قبل از خواب كمتر شام يا ناهار بخوريد تا خواب بي ربط نبينيد و اگر دختر هستيد ، شك نكنيد كه خوابتان چپ است و خيلي به آن توجه نكنيد .


2)اگر در خواب ديديد در حال درست كردن كباب هستيد ولي كباب ها را مي سوزانيد و بوي سوختگي همه جا را پر مي كند ، احتمالا در كنكور در رشته مورد علاقه تان قبول نمي شويد و جگر والدين تان كه يك سال تمام هزينه هاي ريز و درشت كلاس هاي كنكور و تست و ...... را پرداخت كردند و به خاطر شما نه مسافرت رفتند ، نه در ميهماني هاي فاميلي شركت كردند، حسابي مي سوزد .


3)اگر در خواب ديديد انيشتين و فيثاغورث براي گرفتن امضا وعكس يادگاري از شما رفتند توي صف و اصرار مي كنند شما را هم به فهرست دوستان ياهو مسنجرشان اضافه كنند ، بدانيد و آگاه باشيد كه در تست هاي رياضي ، درصد بالايي به دست مي آوريد.

4)اگر در خواب ديديد دندان هايتان ريخته ، سراغ رشته دندان پزشكي نرويد . چون احتمالا اوضاع بهداشت دهان و دندانتان خراب است و از قديم هم دندان پزشك هايي كه خودشان بي دندان بودند يا دندان مصنوعي داشتند ، كار و بارشان رونق چنداني نداشته و ندارد.



5)اگر در خواب ديديد سوار اسانسور مي شويد و دكمه طبقه دهم را فشار مي دهيد ولي آسانسور در طبقه پنجم خراب مي شود و از كار مي افتد، دلتان را براي قبولي در رشته هاي كارشناسي صابون نزنيد . قسمت شما قبولي در رشته هاي كارداني است.



6)اگر در خواب ديديد با تفنگ به شكار شير رفتيد ولي درست در لحظه اي كه شير به طرف شما مي آيد متوجه مي شويد تفنگ تان آب پاش است ، مطمئن باشيد فرد يا افرادي كه ادعا مي كنند با پرداخت فلان قدر پول ، تست هاي كنكور سال آينده را به شما مي دهد ، از بيخ خالي بندانِ ناجوانمردي هستند كه راه بدون تلاش و كوششِ پول در آوردن را خوب بلدند .


7)اگر در خواب ديديد حافظ با دفترچه خاطرات يا دفتر انشاي دوران دبيرستان نتان فال مي گيرد ، دروس عمومي را بالاي 90 درصد مي زنيد !!!!!!!!!


8)اگر در خواب ديديد در جزيره اي دور افتاده گير افتاديد و تمام سال را تخم مرغ نيم رو ، اب پز ، عسلي و املت مي خوريد ، بدانيد كه يقيناً در شهر ديگري قبول مي شويد و به خوابگاه تشريف مي بريد و خوابتان به همان شكل كه ديديد تعبير مي شود !


9)اگر در خواب مشاهده كرديد با دو عدد كله قند داخل يك قيف گير كرديد ، احتمالاً در دوران دانشجويي به يكي از هم كلاس هايتان علاقه مند مي شويد وبا او ازدواج مي كنيد.
اگر در ادامه خواب فوق بالاخره با هر سختي اي بود، از قيف رد شديد ، درستان تمام مي شود . اما اگر وسط كار جوري بين قيف و كله قند ها گير كرديد كه نمي توانستيد تكان بخوريد ، احتمال دارد از ذوق تشكيل خانواده بي خيال ادامه تحصيل شويد !


اينجا ايران است...سرزمين ما...زيباترين نقطه در جهان



كلبه روستايي قديمي ـ شمال ايران


ليالستان گيلان ـ شمال ايران


آبشاري در نزديكي شيراز


باغ گلابي در فصل بهار ـ شيراز


آبشار مارگون ـ فارس


پل خواجو در شبي برفي ـ اصفهان


سايه خوش ـ استان سيستان و بلوچستان ـ جنوب ايران


روستاي سوباتان ـ اردبيل



باغ شاهزاده ـ كرمان

حامد بهداد،مهناز افشار و حميد فرخ نژاد با سه فيلم در پي كسب سيمرغ



















در پی اعلام اسامی فیلم های بخش مسابقه، مهناز افشار، حامد بهداد و حمید فرخ نژاد با سه فیلم پرکارترین بازیگران این بخش هستند که نیم نگاهی هم به سیمرغ بلورین دارند.

به گزارش سی نت، مهناز افشار با فیلم های "تسویه حساب" (تهمینه میلانی)، "طبقه سوم" (بیژن میرباقری) و "پسر آدم، دختر حوا" (رامبد جوان)، حامد بهداد با فیلم های "تسویه حساب" (تهمینه میلانی)، "هفت دقیقه تا پاییز" (علیرضا امینی) و "کیمیا و خاک" (عباس رافعی) و حمید فرخ نژاد با فیلم های "به رنگ ارغوان" (ابراهیم حاتمی کیا)، "بیداری رویاها" (محمدعلی باشه آهنگر) و "شب واقعه" (شهرام اسدی) در صدر پرکارترین بازیگران بخش مسابقه سینمای ایران قرار می گیرند.

در رده های بعدی این بازیگران با دو فیلم حضور دارند:

- لیلا حاتمی (پرسه در مه، چهل سالگی)

- هانیه توسلی (عصر روز دهم، کیفر)

- جمشید هاشم پور (نفوذی، کیفر)

- مصطفی زمانی (آل، کیفر)

- فرهاد قائمیان (به رنگ اغوان، طهران تهران)

- لادن مستوفی (تسویه حساب، شب واقعه)

- پانته آ بهرام (خواب های دنباله دار، طهران تهران)

- علیرضا حمسه (خواب های دنباله دار، شکلات داغ)

- محسن طنابنده (سنگ اول، هفت دقیقه به پاییز)

- حامد کمیلی (شکلات داغ، پسر آدم دختر حوا)

- امیر جعفری (نفوذی، کیفر)

- مهرداد ضیایی (یک گزارش واقعی، طبقه سوم)

- سیاوش طهمورث (تسویه حساب، کیمیا و خاک)




عزت الله انتظامی (چهل سالگی)، محمدرضا فروتن (چهل سالگی)، هدیه تهرانی (هفت دقیقه به پاییز)، میترا حجار (آناهیتا)، امین حیایی (بیداری رویاهای)، رضا عطاران (تسویه حساب)، رضا ناجی (پرواز مرغابی ها)، مسعود رایگان (پرسه در مه)، کامبیز دیرباز (یک گزارش واقعی)، داریوش ارجمند (شکلات داغ)، نیکی کریمی (شکلات داغ)، فریبرز عرب نیا (شکلات داغ)، علی نصیریان (شکارچی شنبه)، باران کوثری (شب واقعه) و مریلا زارعی (کیفر) هم با یک فیلم در بخش مسابقه حضور دارند.




فاطمه معتمد آریا، رضا کیانیان و پرویز پرستویی از چهره های مطرح سینمای ایران هستند که در بخش مسابقه فیلم ندارند و تنها با فیلم "صد سال به این سالها" (سامان مقدم) در بخش خارج از مسابقه می توان به تماشای هنرنمایی شان نشست. به این چهره ها می توانید پارسا پیروزفر، بهرام رادان، گلشیفته فراهانی، مهتاب کرامتی، ترانه علیدوستی و ... را هم اضافه کنید که امسال در بخش مسابقه فیلمی ندارند.


فيلمبرداي بيداري هنوز تمام نشده است

۱۳۸۸ دی ۲۴, پنجشنبه





چند صحنه از فیلم سینمایی "بیداری" به کارگردانی فرزاد موتمن که تولید آن زمستان 87 آغاز شد هنوز فیلمبرداری نشده‌‌اند.
به گزارش  مهر، فیلمبرداری این فیلم دی و بهمن سال گذشته در تهران انجام شد و به علت تعجیل و شتاب برای رساندن آن به جشنواره فجر، برخی سکانس‌ها نیاز به تکرار داشته و حتی یک سکانس مهم فیلم هنوز فیلمبرداری نشده است.



 با توجه به اینکه شرایط زمانی و آب و هوایی وقوع قصه در فصل زمستان و دقیقاً در همان ایامی است که جشنواره برگزار می‌شود و از سوی دیگر فرزاد موتمن و بعضی از بازیگران نیز درگیر پروژه های دیگری بوده اند، تصمیم گرفته شد تا در شرایطی آرام و به دور از عجله این فیلم آماده شود.
 سعید حاجی میری طی چند هفته گذشته تدوین بخش‌های آماده فیلم را به پایان رسانده و به زودی سکانس‌های مورد نظر با مهیا شدن شرایط لازم فیلمبرداری خواهند شد. به همین دلیل و با هماهنگی با مسئولان بنیاد فارابی نسخه ای از این فیلم برای بازبینی اعضای هیئت انتخاب به دفتر جشنواره ارسال نشد.
فیلمنامه "بیداری" را کریم هاتفی‌نیا و سعید حاجی میری به نگارش درآورده اند که مضمونی مرتبط با سی سال انقلاب اسلامی ایران دارد. «بیداری» داستان زنی به نام زهرا است که حافظه اش از زمانی که برای آخرین بار دختر 6 ساله اش یاسمن را دیده، متوقف شده است. اکنون پس از گذشت 24 سال از آن اتفاق، حافظه زهرا بازگشته و او قصد دارد دختر گمشده‌اش را بیابد؛ اما همه نشانی هایی که به یاد دارد به کلی تغییر کرده است...
نیکی کریمی، شقایق فراهانی، مهدی احمدی و حامد بهداد بازیگران اصلی این فیلم هستند. "بیداری" توسط سازمان سینمایی سبحان با حمایت و مشارکت بنیاد سینمایی فارابی تولید می‌شود.

دانلود كتاب

عنوان: زنی که مردش را گم کرد
نوع: ادبیات 
نویسنده یا مترجم: صادق هدایت 
حجم: 159 (کیلو بایت) 
تعداد صفحات: 23
دریافت: غیر مستقیم

دانلود كتاب قلعه حيوانات


معرفي و دانلود كتاب ” قلعه حيوانات”

. کتاب “قلعه حیوانات” از جمله کتاب هایی هست که  در بازار کتاب کمیاب می باشد با هم قسمتهاي ابتدايي كتاب را مرور ميكنيم:
آقاي جونز مالك مزرعه مانر به اندازه اي  مست بود كه شب وقتي در مرغداني را قفل كرد از ياد برد كه منفذ بالاي آنرا هم ببندد.تلو تلو خوران با حلقه نور فانوسش كه رقص كنان تاب ميخورد سراسر حياط را پيمود، كفشش را پشت در از پا بيرون انداخت و آخرين گيلاس آبجو را از بشكه آبدار خانه پر كرد و افتان و خيزان به سمت اتاق خواب كه خانم جونز در آنجا در حال خرو پف بود رفت.به محض خاموش شدن چراغ اتاق خواب ،جنب و جوشي در مزرعه افتاد. در روز دهان به دهان گشته بود كه ميجر پير ، -خوك نر برنده جايزه نمايشگاه حيوانات- شب گذشته خواب عجيبي ديده است و مي خواهد آنرا براي ساير حيوانات نقل كند مقرر شده بود به محض اينكه  آقاي جونز در ميان نباشد همگي در انبار بزرگ تجمع كنند.ميجر پير (هميشه اورا به اين نام صدا ميكردندگرچه به اسم زيباي ويلينگدن در نمايشگاه شركت كرده بود) آنقدر در مزرعه مورد احترام بود كه همه حاضر بودند ساعتي از خواب خود را وقف شنيدن حرف هاي او كنند….
اگر مايل هستيد بقيه ماجرا را پيگيري كنيد فايل زير را كه به حجم ۹۸۲ كيلو بايت است دانلود كنيد .
 دانلود كنيد

حاضر جوابي برنارد شاو

روزی روزگاری نویسنده جوانی از جرج برنارد شاو پرسید:

«شما برای چی می نویسید استاد؟»

برنارد شاو جواب داد:

«برای یک لقمه نان.»

پسره بهش برخورد. پس توپید که:

«متاسفم. برخلاف شما ما برای فرهنگ می نویسیم.»

و برنارد شاو گفت:

«عیبی ندارد پسرم. هر کدام از ما برای چیزی می نویسیم که نداریم.»

سخت ترين سوال دنيا!!!


سخت ترین سوال جهان مربوط به عکس زیر کدام دانش آموز خسته و خواب آلود به نظر میرسد ؟

کدامشان دوقلو می باشند ؟


چند تا زن در عکس دیده میشود ؟


چند نفرشان خوشحال هستند ؟


چند نفرشان ناراحت می باشند ؟

يك حركت زيبا!!!

چهار دانشجو كه به خودشان اعتماد كامل داشتند يك هفته قبل از امتحان پايان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر ديگر حسابي به خوشگذراني پرداختند. اما وقتي به شهر خود برگشتند متوجه شدند كه در مورد تاريخ امتحان اشتباه كرده اند و به جاي سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراين تصميم گرفتند استاد خود را پيدا كنند و علت جا ماندن از امتحان را براي او توضيح دهند. آنها به استاد گفتند: « ما به شهر ديگري رفته بوديم كه در راه برگشت لاستيك خودرومان پنچر شد و از آنجايي كه زاپاس نداشتيم تا مدت زمان طولاني نتوانستيم كسي را گير بياوريم و از او كمك بگيريم، به همين دليل دوشنبه دير وقت به خانه رسيديم.».....استاد فكري كرد و پذيرفت كه آنها روز بعد بيايند و امتحان بدهند. چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر يك ورقه امتحاني را داد و از آنها خواست كه شروع كنند....آنها به اولين مسأله نگاه كردند كه 5 نمره داشت. سوال خيلي آسان بود و به راحتي به آن پاسخ دادند.....سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتيازي پشت ورقه پاسخ بدهند كه سوال اين بود: « كدام لاستيك پنچر شده بود؟»....!!!

راز دريا را بياموز

۱۳۸۸ دی ۲۳, چهارشنبه





راز دریا را بیاموز...دریا با آنکه عمیق است اما امواجی را که در سطحش هستند،سرکوب نمی کند بلکه اجازه می دهد به ساحل برسند.توهم مثل دریا امواج سطحی و زودگذر زندگی ات را به سمت بهترین ها هدایت کن!
دریا هم سطح دارد،هم عمق...راز دریا در نگه داشتن تعادل بین این دو است.توهم این تعادل را حفظ کن تا به مقصد برسی.درعین حالی که به سلامت بدن فکر می کنی،به دنبال سلامت جان هم باش!
مثل دریا پر باش از بیکرانگی...اجازه بده تا رودخانه های معرفت در تو بریزند،تا تمام نشدنی باشی.تا هرگز تمام نشوی!!
مثل دریا پر از تلاطم باش و از سکون بپرهیز...از تند باد حوادث بیم نداشته باش.مگذار که مرداب شوی!
مثل دریا ثروتمند باش و سخاوتمند...سفره ات را برای همه پهن کن.بگذار تا هر کس هرچه نیاز دارد از تو بگیرد.به ماهی گیر ماهی بده و به مرد گوهری،مروارید!
مثل دریا که دلش رنگ آسمان را به خود گرفته،تو هم آبی باش.
انعکاس باش از آسمان ها،از خدا!!
خدا گونه باش...






ابر بارنده به دريا گفت:‌ من نبارم، تو كجا دريايي؟ در دلش خنده‌كنان دريا گفت: ابر بارنده تو خود از مايي . . .

بهشت،دوزخ

یكی بود یكی نبود مردی بود كه زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود.
هنگامی که آن مرد از دنیا رفت همه می گفتند به بهشت رفته است. آدم مهربانی مثل او حتما به بهشت می رفت.
در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ی كیفیت فرا گیر نرسیده بود. بنابر این استقبال از او با تشریفات مناسب انجام نشد. دختری كه باید او را راه می داد نگاه سریعی به لیست انداخت و وقتی نام او را نیافت او را به دوزخ فرستاد.
در دوزخ هیچ كس از شخصی دعوت نامه یا كارت شناسایی نمی خواهد هر كس به آنجا برسد می تواند وارد شود. مرد وارد دوزخ شد و آنجا ماند.
چند روز بعد ابلیس با خشم به دروازه بهشت رفت و یقه ی پطرس قدیس را گرفت:
این كار شما تروریسم خالص است!
پطرس كه نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسید چه شده؟ ابلیس كه از خشم قرمز شده بود گفت: آن مرد را به دوزخ فرستاده اید و آمده و كار و زندگی ما را به هم زده.
از وقتی كه رسیده نشسته و به حرفهای دیگران گوش می دهد، در چشم هایشان نگاه می كند، به درد و دلشان می رسد. حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو می كنند، با یکدیگر صمیمی شده اند، همدیگر را در آغوش می كشند و می بوسند. دوزخ که جای این كارها نیست! لطفا این مرد را پس بگیرید!

نتیجه اخلاقی : با چنان عشقی زندگی كن كه حتی اگر بر حسب تصادف به دوزخ افتادی، خود شیطان تو را به بهشت باز گرداند!

يادمان باشد...


At least 5 people in this world love you so much they would die for you
حداقل پنج نفر در این دنیا هستند که به حدی تو را دوست دارند، که حاضرند برایت بمیرند



At least 15 people in this world love you, in some way
حداقل پانزده نفر در این دنیا هستند که تو را به یک نحوی دوست دارند


The only reason anyone would ever hate you, is because they want to be just like you
تنها دلیلی که باعث میشود یک نفر از تو متنفر باشد، اینست که می‌خواهد دقیقاً مثل تو باشد



A smile from you, can bring happiness to anyone, even if they don't like you
یک لبخند از طرف تو میتواند موجب شادی کسی شود
حتی کسانی که ممکن است تو را نشناسند



Every night, SOMEONE thinks about you before he/ she goes to sleep
هر شب، یک نفر قبل از اینکه به خواب برود به تو فکر می‌کند



You are special and unique, in your own way
تو در نوع خود استثنایی و بی‌نظیر هستی



Someone that you don't know even exists, loves you
یک نفر تو را دوست دارد، که حتی از وجودش بی‌اطلاع هستی



When you make the biggest mistake ever, something good comes from it
وقتی بزرگترین اشتباهات زندگیت را انجام می‌دهی ممکن است منجر به اتفاق خوبی شود



When you think the world has turned it's back on you, take a look
you most likely turned your back on the world
وقتی خیال می‌کنی که دنیا به تو پشت کرده، یه خرده فکر کن،
شاید این تو هستی که پشت به دنیا کرده‌ای




Always tell someone how you feel about them
you will feel much better when they know
همیشه احساست را نسبت به دیگران برای آنها بیان کن،
وقتی آنها از احساست نسبت به خود آگاه می‌شوند احساس بهتری خواهی داشت




If you have great friends, take the time to let them know that they are great
وقتی دوستان فوق‌العاده‌ای داشتی به آنها فرصت بده تا متوجه شوند که فوق‌العاده هستند

عاقبت شخصيت هاي كارتوني



الفی دیگه از هیچی نمی ترسه!
آلیس شوهر کرده. دو تا بچه ام داره و یه زندگی حقیر توی یه آپارتمان 50 متری ساده
آن شرلی آرایشگر معروفی شده تو جردن و چند تا محله بالا شهر شعبه زده. حسابی جیب مردم و خالی میکنه به اسم گریم و رنگ موهای عالی.
ای کیو سان کراکی شده و مخش تعطیل تعطیله!
بامزی یه خرس بزرگ شد و شکارش کردن!
شلمان هنوزم خوابه!
پت پستچی بازنشسته شده و الانم تو خونه سالمندان منتظر مرگشه!
بنر رو یادته؟ پوستشو تو خیابون منوچهری 30 تومن می فروختن!
بالتازار و زبل خان آلزایمر گرفتن.
تام سایر حسابی با کلاس شده و موهاشو مدل جوجه تیغی درس میکنه!
تام و جری دوتا دوست صمیمی شدن!
تن تن تو یه روزنامه خبرنگار بود، الان تو زندانه!
جیمبو رو از رده خارج کردن(اینو دقیقن نمی دونم, شایدم اجاره دادنش به ایران ایر!!)
چوبین خیلی وقته که مادرش و پیدا کرده و دنبال یه وامه تا ازدواج کنه!
حنا خانوم دکتر شده, مادرشم از آلمان برگشته کنارش!
خپل رو از باغ گلها انداختنش بیرون، اونجا یه برج 1000 طبقه ساختن! (چند روز پیش کنار یه سطل آشغال دیدمش - خیلی لاغر شده!)
خانواده دکتر ارنست همسایه مونن. هر سه تا بچه اش رفتن، زن دکتر خیلی مریضه!
رابین هود رو تو اسلامشهر گرفتنش - به جرم شرارت!- هفته دیگه اعدامش می کنن!
سوباسو و کاکرو قهرمان جهان شدن. خوب که چی؟!
کایوت بالاخره رود رانر رو گرفت ولی از شانس بدش آنفولانزای مرغی گرفت و... اونم مرد!
هیشکی نفهمید گالیور عاشق فلورتیشیاست!
لوک خوش شانس ساقی محله مونه!
مارکو پولو تو میدون راه آهن یه میوه فروشی زده - میگن کارش خیلی گرفته!
گربه سگ عمل کردن و جدا شدن!
ملوان زبل تو کار قاچاق آدمه!
آقای پتی‌بن تو میدون شوش یه بنکدار کله گندس!
معاون کلانتر ارتقای شغلی پیدا کرده, داره میشه رئیس پلیس!
آقای نجار مرده و از وروجکم خبری نیست!
پت و مت حالا دیگه دوتا آقای مهندسن!
هایدی یه پزشک ماهر شده و چشمای مادر بزرگ و عمل کرد
نل افسردگیش خوب شد و داستان زندگیشو به زودی چاپ میکنه!
راستی بابا لنگ دراز هپاتیت C داره... واسش دعا کنید!

دانشجو در كشورهاي مختلف!!!



ژاپن: به شدت مطالعه می کند و برای تفریح ربات می سازد!



مصر: درس می خواند و هر از گاهی بر علیه حسنی مبارک، در و پنجره دانشگاهش را می شکند!



هند: او پس از چند سال درس خواندن عاشق دختر خوشگلی می شود و همزمان برادر دوقولویش که سالها گم شده بود را پیدا می کند. سپس ماجراهای عاشقانه و اکشنی(ACTION) پیش می آید و سرانجام آندو با هم عروسی می کنند و همه چیز به خوبی و خوشی تمام می شود!



عراق: مدام به تیر ها و خمپاره های تروریست ها جاخالی می دهد ودر صورت زنده ماندن درس می خواند!



چین: درس می خواند و در اوقات فراغت مشابه یک مارک معروف خارجی را می سازد و با یک دهم قیمت جنس اصلی می فروشد!



رژیم اشغالگر صهیونیستی: بیشتر واحدهایی که او پاس کرده، عملی است او دوره کامل آموزشهای رزمی و تروریستی و کماندویی را گذرانده! مادرزادی اقتصاد دان و نزول گیر و ربا خوار به دنیا می آید!



گینه بی صاحاب!: او منتظر است تا اولین دانشگاه کشورش افتتاح شود تا به همراه بر و بچ هم قبیله ای درس بخواند!



کوبا: او چه دلش بخواهد یا نخواهد یک کمونیست است و باید باسواد باشد و همینطور باید برای طول عمر فیدل کاسترو و جزجگر گرفتن جمیع روسای جمهوری امریکا دعا کند!



پاکستان: او بشدت درس می خواند تا در صورت کسب نمره ممتاز، به عضویت القاعده یا گروه طالبان در بیاید!



اوگاندا: درس می خواند و در اوقات بیکاری بین کلاس؛ چند نفر از قبیله توتسی را می کشد!



انگلیس: نسل دانشجوی انگلیسی در حال انقراض است و احتمالا تا پایان دوره کواترناری!! منقرض می شود ولی آخرین بازماندگان این موجودات هم درس می خوانند!



ایران:
عاشق تخم مرغ است! سرکلاس عمومی چرت می زند و سر کلاس اختصاصی جزوه می نویسد! سیاسی نیست ولی سیاسی ها را دوست دارد. معمولا لیگ تمام کشورهای بالا را دنبال می کند! عاشق عبارت «خسته نباشید» است، البته نیم ساعت مانده به آخر کلاس! هر روز دوپرس از غذای دانشگاه را می خورد و هر روز به غذای دانشگاه بد و بیراه می گوید! او سه سوته عاشق می شود! اگر با اولی ازدواج کرد که کرد، و الا سیکل عاشق شدن و فارغ شدن او بارها تکرار می شود! جزء قشر فرهیخته جامعه محسوب می شود ولی هنوز دلیل این موضوع مشخص نشده که چرا صاحبخانه ها جان به عزرائیل می دهند ولی خانه به دانشجوی پسر نمی دهند! (فهمیدین به منم بگین) او چت می کند! خیابان متر می کند، ودر یک کلام عشق و حال می کند! همه کار می کند جز اینکه درس بخواند نسل دانشجوی ایرانی درسخوان در خطر انقراض است! از من می شنوین بی خیال دانشگاه بشین بهتره (تفریحات بهتر و کم دردسرتر هست)خود دانید.

زن در سينماي ايران!!!

۱۳۸۸ دی ۲۲, سه‌شنبه

بابا آخه مگه مجبوري اين سكانسها رو بياري وسط ... ؟!

جناب كارگردان با شما هستم مثل بز داري من رو ميبيني ؟!

وقتي ميبيني محدوديت دارن اين خانمها چرا دوربين رو ميبري تو رخت خواب ؟!

كدوم شاس مغزي با چادر روسري ميره بخوابه ؟!




آماده فيلمبرداري هستيم ...


صدا - نور - دوربين ....


حركت :





كات بابا جون ......
Cut !!
Cut !!
Cut !!
Cut !!
Cut !!
Cut !!

زيباترين قلب

















روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب را درتمام آن منطقه دارد.

جمعيت زياد جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه‌اي بر آن وارد نشده بود و همه تصديق كردند كه قلب او به راستی زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده‌اند. مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف قلب خود پرداخت.

ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست. مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب او با قدرت تمام مي‌تپيد اما پر از زخم بود. قسمت‌هايي از قلب او برداشته شده و تكه‌هايي جايگزين آن شده بود و آنها به راستی جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند براي همين گوشه‌هايی دندانه دندانه درآن ديده مي‌شد. در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكه‌اي آن را پرنكرده بود، مردم كه به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود مي‌گفتند كه چطور او ادعا مي‌كند كه زيباترين قلب را دارد؟

مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخي مي‌كني؛ قلب خود را با قلب من مقايسه كن؛ قلب تو فقط مشتي زخم و بريدگي و خراش است .

پير مرد گفت: درست است. قلب تو سالم به نظر مي‌رسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمي‌كنم. هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده‌ام، من بخشي از قلبم را جدا كرده‌ام و به او بخشيده‌ام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكه‌ي بخشيده شده قرار داده‌ام؛ اما چون اين دو عين هم نبوده‌اند گوشه‌هايي دندانه دندانه در قلبم وجود دارد كه برايم عزيزند؛ چرا كه ياد‌آور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيده‌ام اما آنها چيزی از قلبشان را به من نداده‌اند، اينها همين شيارهاي عميق هستند. گرچه دردآور هستند اما ياد‌آور عشقي هستند كه داشته‌ام. اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعه‌ای كه من در انتظارش بوده‌ام پركنند، پس حالا مي‌بيني كه زيبايي واقعي چيست؟

مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونه‌هايش سرازير مي‌شد به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعه‌ای بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد پير مرد آن را گرفت و در گوشه‌اي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت .

مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود زيرا كه عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود...



اگر كسي را دوست داري...

۱۳۸۸ دی ۲۱, دوشنبه

شکسپير : اگر کسي راا دوست داري رهايش کن سوي تو برگشت از آن توست و اگر برنگشت از اول براي تو نبوده

دانشجوي زيست شناسي : اگر کسي را دوست داري ، به حال خود رهايش کن … او تکامل خواهديافت

دانشجوي آمار : اگر کسي را دوست داري ، به حال خود رهايش کن … اگر دوستت داشته باشد ، احتمال برگشتنش زياد است و اگر نه احتمال ايجاد يک رابطه مجدد غير ممکن است

دانشجوي فيزيک : اگر کسي را دوست داري ، به حال خود رهايش کن …اگر برگشت ، به خاطر قانون جاذبه است و اگر نه يا اصطکاک بيشتر از انرژي بوده و يا زاويه برخورد ميان دو شيءبازاويه صحح هماهنگ نبوده است

دانشجوي حسابداري : اگر کسي را دوست داري ، به حال خود رهايش کن … اگر برگشت ، رسيد انبار صادر کن و اگر نه ، برايش اعلاميه بدهکار بفرست

دانشجوي رياضي : اگر کسي را دوست داري ، به حال خود رهايش کن … اگر برگشت ، طبق قانون ۲=۱+۱ عمل کرده و اگر نه در عدد صفر ضربش کن

دانشجوي کامپيوتر : اگر کسي را دوست داري ، به حال خود رهايش کن … اگر برگشت ، از دستور کپي - پيست استفاده کن و اگر نه بهتر است که ديليت اش کني

دانشجوي خوشبين : اگر کسي را دوست داري ، به حال خود رهايش کن… نگران نباش بر مي گردد

دانشجوي عجول : اگر کسي را دوست داري ، به حال خود رهايش کن … اگر در مدت زماني معين بر نگشت فراموشش کن

دانشجوي شکاک : اگر کسي را دوست داري ، به حال خود رهايش کن …اگر برگشت ، از او بپرس ” چرا ” ؟

دانشجوي صبور : اگر کسي را دوست داري ، به حال خود رهايش کن …اگر برنگشت ، منتظرش بمان تا برگردد

دانشجوي رشته صنايع : اگر کسي را دوست داري ، به حال خود رهايش کن …اگر برگشت ، باز هم به حال خود رهايش کن ، اين کار را مرتب تکرار کن…….

آرزوهاي ويكتور هوگو

اول ازهمه برايت آرزو مى‌کنم که عاشق شوى
و اگر هستى، کسى هم به تو عشق بورزد
و اگر اينگونه نيست، تنهاييت کوتاه باشد
و پس از تنهاييت، نفرت از کسى نيابى
آرزومندم که اينگونه پيش نيايد
اما اگر پيش آمد، بدانى چگونه به دور از نااميدى زندگى کنى

برايت همچنان آروز دارم دوستانى داشته باشي
از جمله دوستان بد و ناپايدار
برخى نادوست و برخى دوستدار
که دست کم يکى در ميانشان بى‌ترديد مورد اعتمادت باشند
و چون زندگى بدين گونه است


برايت آروزمندم که دشمن نيز داشته باشى
نه کم و نه زياد ...... درست به اندازه
تا گاهى باورهايت را مورد پرسش قرار دهند
که دست کم يکى از آنها اعتراضش به حق باشد
تا که زياده به خود غره نشوى

و نيز آروزمندم مفيد فايده باشى، نه خيلى بی‌خاصيت
تا در لحظات سخت
وقتى ديگر چيزى باقى نمانده است
همين مفيد بودن کافى باشد تا تو را سرپا نگاه دارد

همچنين برايت آروزمندم صبور باشى
نه با کسانى که اشتباهات کوچک مى‌کنند
چون اين کار ساده‌اى است
بلکه با کسانى که اشتباهات بزرگ و جبران‌ناپذير مى‌کنند
و با کاربرد درست صبوريت براى ديگران نمونه شوى

و اميدوارم اگر جوان هستى
خيلى به تعجيل، رسيده نشوى
و اگر رسيده‌اى، به جوان نمایى اصرار نورزى
و اگر پيرى، تسليم نااميدى نشوى
چرا که هر سنى خوشى و ناخوشى خودش را دارد و لازم است
بگذاريم در ما جريان يابد

اميدوارم به پرنده‌اى دانه بدهى و به آواز يک
سهره گوش کنى، وقتى که آواى سحرگاهيش را سر مى‌دهد
چرا که به اين طريق، احساس زيبايى خواهى يافت
به رايگان

اميدوارم که دانه‌اى هم بر خاک بفشانى
هر چند خرد بوده باشد
و با روييدنش همراه شوى
تا دريابى در يک درخت چقدر زندگى وجود دارد

اگر همه اين‌ها که گفتم برايت فراهم شد
ديگر چيزى ندارم برايت آروز کنم

اهميت تبليغات


یک شخص سیاسی هنگامی که از درب منزل خارج شد، با یک اتومبیل
تصادف کرد و در دم کشته شد.
روح او در بالا به دروازه های بهشت رسید و نگهبان بهشت از او استقبال کرد: "خیلی خوش
آمدید. این خیلی جالبه، چون ما به ندرت سیاستمداران بلندپایه و مقامات رو کنار
دروازه های بهشت ملاقات می کنیم. به هر حال شما هم درک می کنید که راه دادن شما به
بهشت تصمیم ساده ای نیست..."
شخص گفت: "مشکلی نیست. شما مرا راه بده، من خودم بقیه اش رو حل می کنم."
نگهبان گفت: "اما در نامه ی اعمال شما دستور دیگری ثبت شده، شما بایستی ابتدا یک
روز در جهنم و سپس یک روز در بهشت زندگی کنید. آنگاه خودتان بین بهشت و جهنم یکی را
انتخاب کنید."
آن شخص گفت: "اشکالی نداره. من همین الان تصمیمم را گرفته ام. می خواهم به بهشت
بروم!"
نگهبان گفت: "می فهمم... به هر حال، ما دستور داریم. ماموریم و معذور" و سپس او را
سوار آسانسور کرد و به پایین رفتند. پایین... پایین... پایین... تا اینکه به جهنم
رسیدند.
وقتی در آسانسور باز شد، شخص با منظره ی جالبی روبرو شد. زمین چمن بسیار سرسبزی
که وسط آن یک زمین بازی گلف بود و در کنار آن یک ساختمان بسیار بزرگ و مجلل. در
کنار ساختمان هم بسیاری از دوستان قدیمی وی منتظر او بودند و برای استقبال به
سوی او دویدند. آنها او را دوره کردند و با شادی و خنده فراوان از خاطرات روزهای
زندگی قبلی تعریف کردند. سپس برای بازی بسیار مهیجی به زمین گلف رفتند و حسابی
سرگرم شدند. همزمان با غروب آفتاب، همگی به کافه کنار زمین گلف رفتند و شام بسیار
مجللی از اردک و بره کباب شده و نوشیدنی های گرانبها صرف کردند. شیطان هم در جمع
آنها حاضر شد و همراه با دختران زیبا رقص گرم و لذت بخشی داشتند. به سناتور آنقدر
خوش گذشت که واقعاً نفهمید یک روز او چطور گذشت. رأس بیست و چهار ساعت، نگهبان به
دنبال او آمد و او را تا بهشت اسکورت کرد. در بهشت هم آن شخص با جمعی از افراد خوش
خلق و خونگرم آشنا شد، به کنسرت های موسیقی رفتند و دیدارهای زیادی هم داشتند.
او آنقدر خوش گذرانده بود که واقعاً نفهمید روز دوم هم چگونه گذشت. بعد از
پایان روز دوم، نگهبان به دنبال او آمد و از او پرسید که آیا تصمیمش را گرفته؟
آن شخص گفت: "خوب راستش من در این مورد خیلی فکر کردم. حالا که فکر می کنم می بینم
بین بهشت و جهنم، من جهنم را ترجیح می دهم."
بدون هیچ کلامی، نگهبان او را سوار آسانسور کرد و آن پایین تحویل شیطان داد. وقتی
وارد جهنم شدند، این بار او بیابانی خشک و بی آب و علف را دید، پر از آتش و
سختی های فراوان. دوستانی که دیروز از او استقبال کردند هم عبوس و خشک، در لباس های
بسیار مندرس و کثیف بودند.
آن شخص با تعجب از شیطان پرسید: "انگار آن روز من اینجا منظره ی دیگری دیدم؟ آن
سرسبزی ها کو؟ ما شام بسیار خوشمزه ای خوردیم، زمین گلف؟..."

شیطان با خنده جواب داد: "آن روز، روز تبلیغات بود... امروز دیگر تو رای داده ای"!

گيشه موفق هر شب تنهايي و تنها دو بار زندگي مي كنيم


به گزارش خبرنگار سينمايي فارس، فيلم «نيش و زنبور» با فروش 910 ميليون توماني خود پس از 52 روز نمايش در تهران، ركورددار فروش فيلم‌هاي در حال اكران تهران است و پيش‌بيني مي‌شود به زودي به جمع فيلم‌هاي ميلياردي وارد شود.
«محاكمه در خيابان» ساخته مسعود كيميايي پس از 52 روز نمايش تا كنون 610 ميليون تومان فروش كرد و نمايش آن نيز همچنان ادامه دارد.
«تاكسي نارنجي» آخرين ساخته ابراهيم وحيدزاده به اكران عمومي رسيده پس از نه روز نمايش 35 ميليون تومان فروش كرده و «شبانه» ساخته كيوان عليمحمدي و اميد بنكدار در همين زمان فروشي 55 ميليون توماني داشته است.
فيلم «تنها دو بار زندگي مي‌كنيم» نيز با وجود اين كه در زمره فيلم‌هايي با مخاطب خاص طبقه بندي شده در زمان 20 روز 42 ميليون تومان فروش داشته است.
«هر شب تنهايي» جديدترين فيلم رسول صدرعاملي پس از سه روز اكران 25 ميليون تومان فروش داشت.
«منفي 18» پس از ده روز نمايش 20 ميليون تومان فروش داشته و «دختر ميليونر» نيز با 12 روز نمايش فروشي حدود 66 ميليون تومان داشته است.



يك عكس جالب



آريا عظيمي نژاد موسيقي فيلم آدمكش را مي سازد

۱۳۸۸ دی ۲۰, یکشنبه


به گزارش خبرگزاري فارس، تدوين اين فيلم چندي پيش توسط "هايده صفي‌ياري " به پايان رسيد تا با انجام مراحل ساخت موسيقي و صداگذاري، "آدمكش " در جشنواره فجر به نمايش درآيد.
نسخه اوليه اين فيلم هم چند روز پيش براي بازبيني هيات انتخاب به دفتر جشنواره ارسال شد.
پنجمين فيلم بلند رضا كريمي 27 مرداد در تهران كليد خورد و پس از 60 جلسه كاري روز 27 مهرماه در شمال كشور به پايان رسيد. بيشتر سكانس‌هاي اين فيلم در تهران و بقيه در لواسان و حوالي رامسر فيلمبرداري شده است.
بهرام رادان، مهتاب كرامتي، حامد بهداد، ليلا اوتادي، قطب‌الدين صادقي، افسانه بايگان، شهرزاد كمال‌زاده، سيامك صفري، علي اصغر طبسي، امير مهدي‌كيا، علي مرادي، فاطمه درستكار و فرامرز روشنايي بازيگران "آدمكش " هستند. اين فيلم مضموني اجتماعي دارد و يك درام روانشناختي است.
از عوامل اصلي اين فيلم مي توان به آزيتا موگويي(مجري طرح و مديرتوليد)، ژيلا مهرجويي(طراح صحنه و لباس)، بهروز معاونيان(صدابردار)، عاطفه رضوي(طراح چهره پردازي)، محمد موفق(دستيار اول كارگردان)، احسان سجادي(برنامه‌ريز) و محمد يميني(مدير تداركات) اشاره كرد.

قيمت معجزه(يك داستان خواندني)

۱۳۸۸ دی ۱۹, شنبه


وقتي سارا دخترک هشت ساله اي بود، شنيد که پدر ومادرش درباره برادر کوچکترش صحبت مي کنند.
فهميد برادرش سخت بيمار است و آنها پولي براي مداواي او ندارند.
پدر به تازگي کارش را از دست داده بود و نمي توانست هزينه جراحي پرخرج برادر را بپردازد.

سارا شنيد که پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه مي تواند پسرمان را نجات دهد.
سارا با ناراحتي به اتاق خوابش رفت و از زير تخت، قلک کوچکش را درآورد.
قلک را شکست، سکه ها را روي تخت ريخت و آنها را شمرد، فقط 5 دلار.
بعد آهسته از در عقبي خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت.
جلوي پيشخوان انتظار کشيد تا داروساز به او توجه کند ولي داروساز سرش شلوغ تر از آن بود که متوجه بچه اي هشت ساله شود.
دخترک پاهايش را به هم مي زد و سرفه مي کرد، ولي داروساز توجهي نمي کرد
بالاخره حوصله سارا سر رفت و سکه ها را محکم روي شيشه پيشخوان ريخت.

داروساز جا خورد، رو به دخترک کرد و گفت: چه مي خواهي؟
دخترک جواب داد: برادرم خيلي مريض است، مي خواهم معجزه بخرم.
داروساز با تعجب پرسيد: ببخشيد؟!!
دختـرک توضيح داد: برادر کوچک من، داخل سـرش چيزي رفته و بابايم مي گويـد که فقط معجـزه مي تواند او را نجات دهد
من هم مي خواهم معجزه بخرم، قيمتش چقدر است؟
داروساز گفت: متاسفم دخترجان، ولي ما اينجا معجزه نمي فروشيم.

چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: شما را به خدا، او خيلي مريض است، بابايم پول ندارد تا معجزه بخرد اين هم تمام پول من است، من کجا مي توانم معجزه بخرم؟

مردي که گوشه ايستاده بود و لباس تميز و مرتبي داشت، از دخترک پرسيد: چقدر پول داري؟
دخترک پول ها را کف دستش ريخت و به مرد نشان داد.
مرد لبخنـدي زد و گفت: آه چه جالب، فکـر مي کنم اين پول براي خريد معجزه برادرت کافي باشد!
بعد به آرامي دست او را گرفت و گفت: من مي خواهم برادر و والدينت را ببينم، فکر مي کنم معجزه برادرت پيش من باشد.

آن مرد ، دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شيکاگو بود.

فرداي آن روز عمل جراحي روي مغز پسرک با موفقيت انجام شد و او از مرگ نجات يافت.

پس از جراحي، پدر نزد دکتـر رفت و گفت: از شما متشکـرم، نجات پسرم يک معجـزه واقعـي بود، مي خواهم بدانم بابت هزينه عمل جراحي چقدر بايد پرداخت کنم؟

دکتر لبخندي زد و گفت: فقط 5 دلار.

آری خداوند بندگان درمانده اش را همواره یاری می کند.

تولدي ديگر


همهء هستي من آيهء تاريکيست
که ترا در خود تکرار کنان
به سحرگاهان شکفتن ها و رستن هاي ابدي آه کشيدم ، آه
من در اين آيه ترا
به درخت و آب و آتش پيوند زدم


زندگي شايد
يک خيابان درازست که هر روز زني با زنبيلي از آن ميگذرد
زندگي شايد
ريسمانيست که مردي با آن خود را از شاخه مياويزد
زندگي شايد طفليست که از مدرسه بر ميگردد
 زندگي شايد افروختن سيگاري باشد ، در فاصلهء رخوتناک دو
همآغوشي
يا عبور گيج رهگذري باشد
که کلاه از سر بر ميدارد
و به يک رهگذر ديگر با لبخندي بي معني ميگويد " صبح بخير "


زندگي شايد آن لحظه مسدوديست
که نگاه من ، در ني ني چشمان تو خود را ويران ميسازد
ودر اين حسي است
که من آن را با ادراک ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت

در اتاقي که به اندازهء يک تنهاييست
دل من
که به اندازهء يک عشقست
به بهانه هاي سادهء خوشبختي خود مينگرد
به زوال زيباي گل ها در گلدان
به نهالي که تو در باغچهء خانه مان کاشته اي
و به آواز قناري ها
که به اندازهء يک پنجره ميخوانند


آه...
سهم من اينست
سهم من اينست 
 سهم من ،
آسمانيست که آويختن پرده اي آنرا از من ميگيرد
سهم من پايين رفتن از يک پله مترو کست
و به چيزي در پوسيدگي و غربت و اصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودي در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدايي ان دادن که به من بگويد :
" دستهايت را
 دوست ميدارم "


دستهايم را در باغچه ميکارم
سبز خواهم شد ،  ميدانم ، ميدانم ، ميدانم
و پرستوها در گودي انگشتان جوهريم
تخم خواهند گذاشت


گوشواري به دو گوشم ميآويزم
از دو گيلاس سرخ همزاد
و به ناخن هايم برگ گل کوکب ميچسبانم
کوچه اي هست که در آنجا
پسراني که به من عاشق بودند ، هنوز
با همان موهاي درهم و گردن هاي باريک و پاهاي لاغر
به تبسم هاي معصوم دخترکي ميانديشند که يک شب او را
باد با خود برد


کوچه اي هست که قلب من آن را
از محل کودکيم دزديده ست

سفر حجمي در خط زمان
و به حجمي خط خشک زمان را آبستن کردن
حجمي از تصويري  آگاه
که ز مهماني يک آينه بر ميگردد

و بدينسانست
که کسي ميميرد
و کسي ميماند
هيچ صيادي در جوي حقيري که به گودالي ميريزد ، مرواريدي
صيد نخواهد کرد .


من
پري کوچک غمگيني را
ميشناسم که در اقيانوسي مسکن دارد
و دلش را در يک ني لبک چوبين
مينوازد آرام ، آرام
پري کوچک غمگيني
که شب از يک بوسه ميميرد
و سحرگاه از يک بوسه به دنيا خواهد آمد

فروغ فرخزاد